پسرک ، مرد میشود.

این روزها سخت مشغول پسرکم. جوجه ما روز شنبه برای اولین بارتونست با استفاده ازنرده های تختش بایسته . هرچند که بی نهایت خوشحال شدم. اما این یعنی که از حالا تا زمانی که خودش بتونه مراقب خودش باشه و تعادلش کامل بشه ، باید تمام مدت چشمم بهش باشه . مشکلی هم که داریم اینه که از تخت پارک ، تخت  ، روروئک ، صندلی غذا و هرچیزی که محصورش میکنه بدش میاد و حتی یک دقیقه نمیمونه . حالا صندلی غذا رو به زور مینشونمش. اما تخت و تخت پارک که چنان حرکاتی میکنه که آدم انگشت به دهن میمونه و امکان نداره که یک دقیقه بنشینه توش .

این چند روز هم تبش بالا بود و مرتب ناله میکرد. درحال درآوردن دندون های جدیده. 4 تا دندون بالا و دو تا پایین و حالا نیش های بالا داره جوونه میزنه و جوجو خیلی درد میکشه . مرتب بغلمه و براش آواز میخونم .

راستی برای اولین بار غریبی هم کرد و  وقتی رفت بغل خواهرم بغض کرد و دوباره دستهاش رو به سمت من باز کرد.

امیدوارم که زودتر این پروسه دندون در آوردن تموم بشه و پسرکم یک نفس راحت بکشه ، ما هم.

دیروز بیرون بودم ، کادوی روز مرد برای شیرمرد کوچکم ، یک پنگوئن که توی قایق سواره و وقتی نخ قایق رو میکشیم روی آب حرکت میکنه خریدم براش. اولین هدیه روز مردش.

 

  
نویسنده : مادر ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها :

سلامی چو بوی خوش آشنایی

مدت هاست اینجا ننوشته ام. هر لحظه ام از عطر بودنش پر است و هر بار بوسیدنش و هر بار بوییدنش ، عمر دوباره ء من است .

قبل تر ها فکر میکردم که بعضی از این مادرها چقدر دیوانه ان که انقدر قربون صدقه بچه های زشتون میرن و بچه های خنگشون رو انیشتین فرض میکنن و بچه های بد ترکیبشون رو مدل و اسطوره میبینن. حالا میفهمم. حالا همه رو میفهمم.

حالا میدونم که تمام مادرها خوشبختن. میدونم که تمام مادرها در آغوششون زیباترین ، باهوشترین ، دوست داشتنی ترین ، و شیرین ترین بچهء دنیا رو دارن. میدونم که بچه هم مثل " عقل" ه . که هیچ کس معتقد نیست عقل کسی از اون بیشتر و بهتره ، و هیچ مادری هم فکر نمیکنه که کاش به جای این یکی ، بچه ء فلانی مال من بود. هر مادری بهترین آفریده ء خدا رو داره .

برای ما هم کمانگیر کوچکمون به نظرمون شیرین ترین و دوست داشتنی ترین بچه دنیاست .

جوجه این روزها خیلی بازیگوشی میکنه و گاهی نفسم میگیره از خستگی. سال نو با اون بهترین سال نومون بود. دو تا سفر خوب و به یاد موندنی رفتیم که یکیش رو مادر و پسری رفتیم و کلی خوش گذروندیم با هم.

توی این مدت که ننوشتم هشت ماهه شد و حالا یک هفته بیشتر به پایان نه ماهگیش نمونده و من در عجبم که روزها چرا با هم مسابقه گذاشتن؟ یک کم امان بدهید شما رو به خدا!

روز 12 اردیبهشت اولین دندون از فک بالاش هم جوونه زد و حالا ما یک جوجه سه دندون داریم. امروز هم برای اولین بار موزش رو گذاشتم جلوش و خودش تیکه هاش رو برداشت و خورد. هرچند که تلفات و حواشیش خیلی بود و فکر کنم یک چهارمش بیشتر به معده اش نرسید و بقیه اش به صندلی ولباس و پیش بندش مالیده شد.

ادامه مطلب چند تا عکس از گل پسر ماست .

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : مادر ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها :

الوعده وفا

روزها تند و تند میگذرن و بچه ها بزرگ میشن. و سرعت رشدشون از سرعت تطبیق ما با شرایط پیش آمده بیشتره . جوجه حالا صاحب سه تا دندونه ، حالا سینه خیز میکنه ، حالا بدون کمک مینشینه و بازی میکنه ، امروز برای اولین بار توی روروئک راه رفت و از خوشحالی جیغ میکشید و مستانه میخندید. و از همه هیجان انگیز تر اینکه رکورد مامان پرحرفش رو توی زبون باز کردن شکوند و سه روز پیش اولین بابا رو بطور درست و صحیح گفت . اولش فکر میکردم که تمرین واجه و خودش با خودش حال میکنه و میگه . اما وقتی باباش در رو باز کرد و این خندید و گفت بابا ، فهمیدیم که واقعا منظورش باباست .پدر محترمش هم فعلا روی ابرها سیر میکنه و نمیشه آوردش روی زمین .

مرسی از دلداری های همه بابت مراسم دندونی. آمدم عکس ها رو بگذارم که دیدم ای دل غافل، اون شب من که اعصابم بهم ریخته بود و حواسم به عکس ها نبوده ، باباش هم بطور همزمان هم میزبانی میکرد و هم من رو دلداری میداد و هم حواسش به بچه بوده ، در نتیجه نرسیده به طور کامل عکس بگیره از همه چیز. مثلا از میز نوشیدنی های سرد و گرم اصلا عکس نداریم ، از میز دسر ، و دسرهایی که اون همه براش زحمت کشیدم اصلا عکس نداریم. و همچین سبد گیفت هاش و گیفت های بچه ها و چند تا از غذاها . لازم به ذکر نیست که دوباره یک سری بابت ناقص بودن عکس ها آبغوره گرفتم و بعدش حس کردم که دیگه حتی توان گریه هم ندارم و بی خیال شدم.

علی الحساب این شما و این عکس هایی که موجود بود و میشد گذاشت .

ادامه مطلب   
نویسنده : مادر ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

دندونی جوجه

روز پنج شنبه بالاخره مهمونی دندونی جوجه برگزار شد. خسته کننده ترین مهمونی بود که توی عمرم داشتم ، دو هفته بدو بدوی بی وقفه . همه چی خوب بود، بجز اینکه ما جهان سوم هستیم و هنوز یاد نگرفتیم وقتی نمیرسیم جایی بریم ، یک زنگ بزنیم! و اون زنگ رو بعد از تموم شدن مهمونی نزنیم ، حداقل 24 ساعت قبلش بزنیم که صاحبخونه بتونه مهمون جایگزین کنه و یا از غذاهایی که امکانش هست کم کنه .

نتیجه ء بی موالاتی دوستان این بود که به جای 35 نفر، فقط 13 نفر آمدند و کارد میزدی خون من در نمی آمد. البته تلاش کردم خوددار باشم و خوشبختانه اون تعدادی که بودند، انقدر فهیم بودن که تمام تلاششون رو کردن که جور غابین رو بکشن و کمک کنن تا مهمونی خوش بگذره که الحق هم خوش گذشت . ولی من به شدت آزرده شدم از دوستان بی معرفت و اون کسایی که قولشون قطعی بود و نیامدند، الی الابد از لیست مهمانی های من حذف شدن. یعنی هرگز دیگه دعوتشون نمیکنم. خواستم ببینمشون قرار بیرون میگذاریم یانهایت یک عصرانه سبک. شام مفصل دیگه تموم شد برای این دوستان.

جوجه قشنگ ما هم بی نهایت میزبان خوبی بود و با روی باز به آغوش همه رفت و خنده های از ته دل کرد و به قول دوستان ، از دندونش رو نمایی شد. کلی هم هدیه های خوب گرفت .

چند روزیه واج های " ب " دار رو تمرین میکنه با خودش و باباش امیدواره که تا هفته دیگه بتونه بابا رو بگه ! من هم ناامیدش نمیکنم البته .

چند تا عکس از مهمونی هست که یک کم که اعصابم ریلکس تر بشه ، میگذارم. این عکس ها چیزیه که از اون همه زحمت و بدو بدو و هزینه باقی مونده .

 

 

  
نویسنده : مادر ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

مای لیتل کینگ

پسرک چند روزیه که غلت میزنه . یعنی به طور خطرناکی نمیشه کنترلش کرد و باید دائم مراقبش باشم. حالا میفهمم وقتی میگفتن نوزادیش دوران پادشاهیته یعنی چی.

به سان آهویی که شیری دنبالش کرده باشد ، در حال بدو بدو و انجام ملزومات مراسم دندونی جوجه میباشم.

وقتی خسته میشم ، میگم خب چه کاریه ، هی واسه خودت دردسر تعریف میکنی و خودت رو مقید میکنی. بیخیال. ولی وقتی نگاهش میکنم و چشمم به نوک مروارید کوچولوی توی دهنش می افته ، تمام خستگی هام دود میشه میره هوا و باز بدو بدو.

این هر روز هر روز دو مدل غذا درست کردن واسه بی بی هم مقوله ایه واسه خودش! صبح حریره و واسه ظهر و عصرش سوپ. جناب یک مقادیری لوتی خوش آب و هوا تشریف دارن و مرغ دوست ندارن و توی گوشت ها هم ، گوشت مورد علاقه اش که میفهمم خیلی دوست داره و با لذت میخوره ، گل ماهیچه است. حالا با این قیمت های گوشت و مرغ ، پیدا کنید پرتقال فروش را!

*دوستش دارم ، به قدر تمامِ اعدادی که شمرده نشده اند و در شمار هم نخواهند آمد. وقتی میگویم عزیزتر از جان ، کم گفته ام . هر نگاهش ، هر لبخندش ، هر حرکتش، هر صدایش ، و حتی هر گریه اش ، تمام روحم را به بازی میگیرد. پسرک، تمام ِ دنیا نیست، دنیا در برابر ِ بودن او به کاهی نمی ارزد برای من . کاش یک روز ، قلبش و ذهنش و باورش ، انقدر بزرگ باشد که حجم ِ عشقم را باور کند و بداند. من منتظر آن روزم پسر جان .

 

 

  
نویسنده : مادر ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :

یک مادر گرفتار

پسر کوچولوی من ، روز پنج شنبه ، 19 بهمن ، صاحب اولین مرواریدش شد. نمیتونم بگم چقدر خوشحالم. چقدر خوشحالم. و سریع در تخیلاتم براش یک مهمونی مفصل ترتیب دادم و در عالم واقع ، مشغول بدو بدو و انجام کارهای مهمونی تخیلیم هستم . خیلی غیر منتظره بود و مهمونی دادن توی اسفند ماه خودش یک حکایته . اما اگر بیفته به سال بعد هم خیلی دیر میشه .

جوجه دیگه حالا کامل غلت میزنه و با هر غلتش سرش رو بلند میکنه و مثل یک سردار فاتح شیرین ترین لبخند دنیا رو تحویل من میده . نمیدونم که میدونه که این لبخند ها با روح من چکار میکنه یا نه ! کاش بدونه . کاش یک روز بدونه ...

پسرک متشخصم ، حالا میدونه که غذا درست کردن یک پروسه داره و وقتی گرسنه است و گریه میکنه ، و میریم توی آشپزخونه ، ساکت میشه و با کنجکاوی و دقت همه چیز رو پایش میکنه ، و گاهی تعجب میکنه و گاهی میخنده . و وقتی غذاش رو میگیرم دستم ، با هیجان تمام ، چهار دست و پاش رو تکون میده و قهقهه میزنه .

دیروز برای اولین بار شنا هم کرد. وان رو پر از آب کردم ، جلیقه تنش کردم ، و گذاشتمش توی آب و خودم وایستادم کنارش و دستش رو توی دستم نگه داشتم که یکهو چپه نشه و هم این که هدایتش کنم. اولش کمی تعجب کرد و ساکت بود. بعد که کشف کرد با تکون دادن پاهاش میتونه جلو بره کلی ذوق کرد و پا میزد و شنا میکرد. مایکل فلپس آینده در راه است !

روز شنبه آخرین واکسن این مدت رو هم زدیم و خوشبختانه تا 6 ماه دیگه لازم نیست این پروسه دردناک رو طی کنیم. حاضرم یک تیکه از تنم رو ببرم ولی سوزن خوردن اون رو نبینم.

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : مادر ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :

تو ماه آسمونی

بعد از سالها زبان خوندن ، درس دادن ، ترجمه کردن ، دو روز پیش مفصل گریه کردم بابت ندونستن معنای یک کلمه . برای پسرک لباس  ElF خریدم و خوشحال بودم که پسرکم مرد جنگلیه . از اینجا ! و هرکس میگفت چه خوشگله ، با هیجان توضیح میدادم که " اِلف کوچولوی منه ! " و حالا فهمیدم که اِلف یعنی " جِن !"

هیچ وقت هیچ وقت وقتی چیزی رو نمیدونید جار نزنید و راجع بهش صحبت نکنید!

 

  
نویسنده : مادر ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :

 

اولین سفر با پسرکم فوق العاده بود. یک سفر خوب و به یاد ماندنی دو نفری . مادر و پسر. یکی از بهترین سفرهای زندگی ام. پسرک ِ خوش توفیق ِ من شب شهادت امام رضا اولین زیارتش را هم رفت . باید اعتراف کنم وقتی یکی از نزدیکان گفت بده امشب ببرمش حرم، واقعا فکر نمیکردم که بخواهد از صحن ها وارد حتی یکی از رواق ها بشود ، چه برسد به نزدیک شدن به ضریح . شلوغ ترین شب حرم ... اما رفته بود و پسرک را برده بود و با گریه تعریف میکرد که وقتی به ضریح نزدیکش کرده چه عکس العملی داشته ! و با شور و احساس میگفت که این بچه نه تنها سرباز امام زمان ، که حتما از سردارانش خواهد بود! که خب هیچ کدامش آرزوی قلبی من نیست . من دلم یک بچه ء شاد با کودکی خوب و پر خاطره و نوجوانی سالم و جوانی ِ موفق و پربار و میانسالی و پیری ِ آرام میخواهد.

سفر پرباری هم بود البته . با دست پر برگشتیم ! کلی هدیه های خوب و  پول نقد برای تولد جوجه . فقط نگران سوار شدن و پیاده شدن از هواپیما بودم که با پاشنه های ده - دوازده سانتی ، کریر، ساک بچه ، ساک خودم که به زور لپ تاپ هم تویش جا داده بودم، و یک بچه ء کاپشن پوش ِ پتو پیچ ، چطور راه بروم که به لطف همسفرانی که هنوز رگه هایی از مردانگی و جوانمردی در وجودشان بود، این قسمت هم بسیار راحت طی شد. خدا را صد هزار مرتبه شکر.

ادامه مطلب   
نویسنده : مادر ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱
تگ ها :

درخت کوچک من به باد عاشق بود

گیرم که صدایت را ضبط کردم ، نگاهت را ثبت کردم، گیرم که حرکاتت را فیلم گرفتم، عطر تنت را کجای زندگی ام نگه دارم ؟ لابلای کدام سلول مغزم فشرده کنم که روزگار تنهایی و پیری من ، ،آنگاه که تو رعنا و برومند شده ای ، به خاطرم بیاورد این روزهای خوشی که تمام قد، قدِ آغوش من بودی؟

اندوه ِ مادری ، بیشتر از شادی اش است به گمانم. نگاهش میکنم و دلتنگ میشوم. بغلش میکنم و دلتنگش میشوم. از حالا دلتنگ روزگاری ام که دیگر پسرک پنج ماهه نیست و من تمام دنیای پسرک نیستم که با دیدنم بخندد و دستهایش را باز کند و بگوید" اِد" یعنی بغلم کن. دو حرف بی ربط که تمام ربط ِ من به زندگی شده . واژه ء بی معنایی که به زندگی من معنا داده . دلم میگیرد از تصور روزهایی که از نبودم بغض نمیکند، ذوق میکند و مجالی برای آنچه در بود ِ من نمیتواند انجام دهد میابد.

پدرش میگوید تو دیوانه ای. بی هیچ بحثی میپذیرم . میدانم. اگر دیوانه نبودم که وجودم را دو تکه نمیکردم و تکه ء عزیزترش را به نام ِ او سند نمیزدم. مادری یعنی دیوانگی محض.

 

  
نویسنده : مادر ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱
تگ ها :

اولین گام استقلال

دیشب برای اولین بار خودش شیشه اش رو گرفت . هرچند که خیلی لق لق زد و همه جا رو خیس کرد - البته عقلم رسید و برای اولین تجربه ء خودکفایی شیشهء ابش رو بهش دادم - ولی خوششششششششششحال بود. چنان از ته دل قهقهه میزد که من نمیدونستم الان باید بخندم یا گریه کنم از خوشحالی. ذوق کرده بود و شیشه رو می اورد بیرون از دهنش و میخندید و بعد که میخواست دوباره ببره سمت دهنش به همه ء صورتش میمالید و صورتش خیس میشد وباز میخندید. چقدر مادری حس غریب و خوبیه . 

ادامه مطلب   
نویسنده : مادر ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱
تگ ها :

← صفحه بعد