اولین سفر با پسرکم فوق العاده بود. یک سفر خوب و به یاد ماندنی دو نفری . مادر و پسر. یکی از بهترین سفرهای زندگی ام. پسرک ِ خوش توفیق ِ من شب شهادت امام رضا اولین زیارتش را هم رفت . باید اعتراف کنم وقتی یکی از نزدیکان گفت بده امشب ببرمش حرم، واقعا فکر نمیکردم که بخواهد از صحن ها وارد حتی یکی از رواق ها بشود ، چه برسد به نزدیک شدن به ضریح . شلوغ ترین شب حرم ... اما رفته بود و پسرک را برده بود و با گریه تعریف میکرد که وقتی به ضریح نزدیکش کرده چه عکس العملی داشته ! و با شور و احساس میگفت که این بچه نه تنها سرباز امام زمان ، که حتما از سردارانش خواهد بود! که خب هیچ کدامش آرزوی قلبی من نیست . من دلم یک بچه ء شاد با کودکی خوب و پر خاطره و نوجوانی سالم و جوانی ِ موفق و پربار و میانسالی و پیری ِ آرام میخواهد.

سفر پرباری هم بود البته . با دست پر برگشتیم ! کلی هدیه های خوب و  پول نقد برای تولد جوجه . فقط نگران سوار شدن و پیاده شدن از هواپیما بودم که با پاشنه های ده - دوازده سانتی ، کریر، ساک بچه ، ساک خودم که به زور لپ تاپ هم تویش جا داده بودم، و یک بچه ء کاپشن پوش ِ پتو پیچ ، چطور راه بروم که به لطف همسفرانی که هنوز رگه هایی از مردانگی و جوانمردی در وجودشان بود، این قسمت هم بسیار راحت طی شد. خدا را صد هزار مرتبه شکر.

ادامه مطلب   
نویسنده : مادر ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱
تگ ها :

درخت کوچک من به باد عاشق بود

گیرم که صدایت را ضبط کردم ، نگاهت را ثبت کردم، گیرم که حرکاتت را فیلم گرفتم، عطر تنت را کجای زندگی ام نگه دارم ؟ لابلای کدام سلول مغزم فشرده کنم که روزگار تنهایی و پیری من ، ،آنگاه که تو رعنا و برومند شده ای ، به خاطرم بیاورد این روزهای خوشی که تمام قد، قدِ آغوش من بودی؟

اندوه ِ مادری ، بیشتر از شادی اش است به گمانم. نگاهش میکنم و دلتنگ میشوم. بغلش میکنم و دلتنگش میشوم. از حالا دلتنگ روزگاری ام که دیگر پسرک پنج ماهه نیست و من تمام دنیای پسرک نیستم که با دیدنم بخندد و دستهایش را باز کند و بگوید" اِد" یعنی بغلم کن. دو حرف بی ربط که تمام ربط ِ من به زندگی شده . واژه ء بی معنایی که به زندگی من معنا داده . دلم میگیرد از تصور روزهایی که از نبودم بغض نمیکند، ذوق میکند و مجالی برای آنچه در بود ِ من نمیتواند انجام دهد میابد.

پدرش میگوید تو دیوانه ای. بی هیچ بحثی میپذیرم . میدانم. اگر دیوانه نبودم که وجودم را دو تکه نمیکردم و تکه ء عزیزترش را به نام ِ او سند نمیزدم. مادری یعنی دیوانگی محض.

 

  
نویسنده : مادر ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱
تگ ها :

اولین گام استقلال

دیشب برای اولین بار خودش شیشه اش رو گرفت . هرچند که خیلی لق لق زد و همه جا رو خیس کرد - البته عقلم رسید و برای اولین تجربه ء خودکفایی شیشهء ابش رو بهش دادم - ولی خوششششششششششحال بود. چنان از ته دل قهقهه میزد که من نمیدونستم الان باید بخندم یا گریه کنم از خوشحالی. ذوق کرده بود و شیشه رو می اورد بیرون از دهنش و میخندید و بعد که میخواست دوباره ببره سمت دهنش به همه ء صورتش میمالید و صورتش خیس میشد وباز میخندید. چقدر مادری حس غریب و خوبیه . 

ادامه مطلب   
نویسنده : مادر ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱
تگ ها :