الوعده وفا

روزها تند و تند میگذرن و بچه ها بزرگ میشن. و سرعت رشدشون از سرعت تطبیق ما با شرایط پیش آمده بیشتره . جوجه حالا صاحب سه تا دندونه ، حالا سینه خیز میکنه ، حالا بدون کمک مینشینه و بازی میکنه ، امروز برای اولین بار توی روروئک راه رفت و از خوشحالی جیغ میکشید و مستانه میخندید. و از همه هیجان انگیز تر اینکه رکورد مامان پرحرفش رو توی زبون باز کردن شکوند و سه روز پیش اولین بابا رو بطور درست و صحیح گفت . اولش فکر میکردم که تمرین واجه و خودش با خودش حال میکنه و میگه . اما وقتی باباش در رو باز کرد و این خندید و گفت بابا ، فهمیدیم که واقعا منظورش باباست .پدر محترمش هم فعلا روی ابرها سیر میکنه و نمیشه آوردش روی زمین .

مرسی از دلداری های همه بابت مراسم دندونی. آمدم عکس ها رو بگذارم که دیدم ای دل غافل، اون شب من که اعصابم بهم ریخته بود و حواسم به عکس ها نبوده ، باباش هم بطور همزمان هم میزبانی میکرد و هم من رو دلداری میداد و هم حواسش به بچه بوده ، در نتیجه نرسیده به طور کامل عکس بگیره از همه چیز. مثلا از میز نوشیدنی های سرد و گرم اصلا عکس نداریم ، از میز دسر ، و دسرهایی که اون همه براش زحمت کشیدم اصلا عکس نداریم. و همچین سبد گیفت هاش و گیفت های بچه ها و چند تا از غذاها . لازم به ذکر نیست که دوباره یک سری بابت ناقص بودن عکس ها آبغوره گرفتم و بعدش حس کردم که دیگه حتی توان گریه هم ندارم و بی خیال شدم.

علی الحساب این شما و این عکس هایی که موجود بود و میشد گذاشت .

ادامه مطلب   
نویسنده : مادر ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

دندونی جوجه

روز پنج شنبه بالاخره مهمونی دندونی جوجه برگزار شد. خسته کننده ترین مهمونی بود که توی عمرم داشتم ، دو هفته بدو بدوی بی وقفه . همه چی خوب بود، بجز اینکه ما جهان سوم هستیم و هنوز یاد نگرفتیم وقتی نمیرسیم جایی بریم ، یک زنگ بزنیم! و اون زنگ رو بعد از تموم شدن مهمونی نزنیم ، حداقل 24 ساعت قبلش بزنیم که صاحبخونه بتونه مهمون جایگزین کنه و یا از غذاهایی که امکانش هست کم کنه .

نتیجه ء بی موالاتی دوستان این بود که به جای 35 نفر، فقط 13 نفر آمدند و کارد میزدی خون من در نمی آمد. البته تلاش کردم خوددار باشم و خوشبختانه اون تعدادی که بودند، انقدر فهیم بودن که تمام تلاششون رو کردن که جور غابین رو بکشن و کمک کنن تا مهمونی خوش بگذره که الحق هم خوش گذشت . ولی من به شدت آزرده شدم از دوستان بی معرفت و اون کسایی که قولشون قطعی بود و نیامدند، الی الابد از لیست مهمانی های من حذف شدن. یعنی هرگز دیگه دعوتشون نمیکنم. خواستم ببینمشون قرار بیرون میگذاریم یانهایت یک عصرانه سبک. شام مفصل دیگه تموم شد برای این دوستان.

جوجه قشنگ ما هم بی نهایت میزبان خوبی بود و با روی باز به آغوش همه رفت و خنده های از ته دل کرد و به قول دوستان ، از دندونش رو نمایی شد. کلی هم هدیه های خوب گرفت .

چند روزیه واج های " ب " دار رو تمرین میکنه با خودش و باباش امیدواره که تا هفته دیگه بتونه بابا رو بگه ! من هم ناامیدش نمیکنم البته .

چند تا عکس از مهمونی هست که یک کم که اعصابم ریلکس تر بشه ، میگذارم. این عکس ها چیزیه که از اون همه زحمت و بدو بدو و هزینه باقی مونده .

 

 

  
نویسنده : مادر ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :