پسرک بی نهایت تمیز و نظیفه و میدونه که نباید لباسش کثیف بشه .واسه همین هروقت میخواد بالا بیاره یا آب دهنش بریزه ، سرش رو میگیره جلو، روی لباس من خالی میکنه تولیداتش رو ! بعدش هم یک لبخندِ شیییییییریییییییین تحویلت میده که از ذوق بمیری و یادت بره الان دچار چه گندی شدی!

همه از اول بهم گفتن بغلش نکن ، بغلی میشه . اما من گفتم بغلش میکنم. بغلی هم بشه ، خب بغلش میکنم. گفتم من یکبار مادر میشم،بگذار این یکبار تمام عیار و تمام وقت مادری کنم. اما خب یادم نبود بچه ها همیشه 3 کیلو و4 کیلو نیستن . تحمل وزن هفت کیلو نیم که دائم روی دستت باشه و تازه مراقبش هم باشی و همه جا بری باهاش ، گاهی سخت میشه و شب ها که میخوام بخوابم ، منم و یک آرنج دردناک که در حال شکستنه از درد.

*پسرک مادربزرگ پدری ای داره که گمان نکنم قصه بلد باشه ، اما خودش کتاب قصه ایه واسه خودش. امروز یک حرکت زد این مادربزرگش که من همچنان در کَفِش موندم. منزل ما بود و وقتی میخواست بره کلی با حرارت و ذوق بنده رو در بغل گرفت و چلوند و بوس و ماچ بود که هوا میکرد و بعد هم کلی تشکر  کرد که نوهء  ایشون رو عین عروسک ها راه میبرم و همیشه پسرک تمیزه و بوی خوب میده و لباس های خوب تنشه و وقتی میبیننش خوشحال میشن و ذوق میکنن و این حرف ها . من واسه دل خودم کردم هرکار کردم ، اما خب از اینکه به چشم بقیه هم آمده ، بخصوص خاندان شوهر، بسی خرکیف و مسرور گشتیم.

 

  
نویسنده : مادر ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :

گریه کن ، گریه قشنگه ...

صبح بردمش برای واکسن چهار ماهگی. شیرِ مغرور و صبور و نجیب من فقط به قدر چند ثانیه گریه کردو  بعد ساکت شد. حتی به 10 ثانیه نرسید. خانم مسئولش گفت که خیلی درد داره و گریه میکنه و مراقب باشین. میفهمم که درد داره . پاهاش رو که تکون میده چهره معصومش از درد جمع میشه و اخم میکنه و لب هاش رو روی هم فشار میده ، اما نه ناله میکنه و نه گریه . عوض اون من گریه میکنم. اخه عزیز دلم کی گفته گریه نکنی ؟ کی بهت گفته از الان صبوری کنی ؟ کی ازت خواسته دردهات رو تنهایی تحمل کنی و حتی آخ نگی مادر؟

یک بغضی توی گلومه که نه میترکه و نه میره  . یک روزی مرد میشه و اونجا باید تحمل کنه ، باید بار زندگی رو بدوش بکشه و بعید میدونم اونروز من باشم که بتونم سرش رو بگیرم توی بغلش و بگم راحت باش مامان جان . اما دلم نمیخواد پسرکوچولوم از الان انقدر صبور باشه،  انقدر صبوری کنه که اگر روزی لب به اعتراض باز کرد آدم ها تعجب کنن و باور نکنن. دلم میخواد پسرکوچولوم سرش رو بگذاره توی بغلم و گریه کنه . بگذاره بدونم درد داره .

باباش میگه تو ناشکری. و نمیدونه به جای اون بچه من تمام وجودم درد میکنه .

الان هم روی تخت ما خوابیده و هی میرم موهای نرمش رو نوازش میکنم و پیشونیش رو میبوسم. لذتی توی دنیا بزرگتر از تماشای صورت ماهش وجود نداره برای من .

قد و وزنش هم خوب بود. قدش 65 سانت و وزنش هم 7.5 بود. خدا رو شکر.

 

  
نویسنده : مادر ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :

جوجه ناقلا

ساعت خواب و بیداری ِ جوجه کمی با اون چیزی که باید باشه فرق داره .  یعنی ساعت 2 شب، ساعت 8 صبحشه و اوج سرحالیش. و این ساعت ، ساعتیه که من هر شب دچار سوراخی وجدان و عذاب وجدان و چیزهایی از این قبیل میشم. چون از خستگی حتی نای راه رفتن ندارم و مجبورم یک جوجه ءخندان رو که توقع داره باهاش بازی کنی و دور خونه بچرخونی و دونه دونه وسایل رو بهش معرفی کنی تا اون قهقه بزنه رو به یک پدر خسته بسپرم و خودم برم لالا! در بدترین حالت اگر پدرجانش دچار خستگی بشه خواب میمونه و دو ساعتی دیر میره سر کار، اما من در بهترین حالت از بی خوابی دچار تهوع و عق های عمیق میشم که تکه های روده  و پانکراس و طحالم میزنه بیرون! برای همین حتی اگر بخوام هم بهم اجازه نمیدن که بی بی رو نگه دارم.

ولی پسرمون یک حسن خیلی خوب داره . بی نهایت آبرو جمع میکنه واسه مامان و باباش توی مهمونی ها. مختصر نق و نوقی که گاهی در حالت عادی داره رو هم نداره و همه اش لبخند میزنه و همه رو عاشق میکنه . برای زیاد شدن جمعیت کشور لازم نیست که کسی نسخه بپیچه و توصیه های سیاستمدارانه بکنه، کافیه که پسرک رو هرشب ببرن توی یک جمع ِ بی بچه . احتمالا تا هفته بعدش به تعداد زوج های اون جمع بچه ء بالقوه به جمعیت کشور اضافه شده . پسرکمون تا الان دو نفر رو واقعا گول زده و قراره که تا هشت ماه دیگه صاحب دو تا دوست جدید بشه . نیشخند

ادامه مطلب   
نویسنده : مادر ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :

مامان

پس فردا چهار ماهش تموم میشه پسرک شیرین ِ خونهء ما. تلاش غریبی میکنه برای نشستن و هر بار که میخواد بیفته ، جیغ میکشه و آنان... مانان ... نانان ... و چیزی شبیه اینها میگه که معناش اینه " مامان " . همیشه فکر میکردم مادرها دیوانه اند که بی ربط ترین صداهای ممکن رو به کلماتی تعبیر میکنند که خودشون دوست دارن. حالا که این جیغ های گنگ و مبهم رو به " مامان " تعبیر میکنم و خوشحالم که پسرک صدایم میکنه ، میفهمم که مادری آمیخته ای از همین عشق و جنون توامان است.

 

  
نویسنده : مادر ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :

عشق

جنون مادری یعنی اینکه پسرک را روی تختش بگذاری، و او با آن چشم های تیره رنگش زل بزند به تو و بغض کند . دستهایش را به طرفت بگیرد، و برای آغوش تو لب وربچیند . و تو فکر کنی یک نفر توی دنیا هست که دلش آغوش تو را میخواهد و حتی برایش گریه میکند و ... و بمیری از خوشی.

من ، من مادر پسرکی ام حوالیِ چهارماهگی...

  
نویسنده : مادر ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :