یک مادر گرفتار

پسر کوچولوی من ، روز پنج شنبه ، 19 بهمن ، صاحب اولین مرواریدش شد. نمیتونم بگم چقدر خوشحالم. چقدر خوشحالم. و سریع در تخیلاتم براش یک مهمونی مفصل ترتیب دادم و در عالم واقع ، مشغول بدو بدو و انجام کارهای مهمونی تخیلیم هستم . خیلی غیر منتظره بود و مهمونی دادن توی اسفند ماه خودش یک حکایته . اما اگر بیفته به سال بعد هم خیلی دیر میشه .

جوجه دیگه حالا کامل غلت میزنه و با هر غلتش سرش رو بلند میکنه و مثل یک سردار فاتح شیرین ترین لبخند دنیا رو تحویل من میده . نمیدونم که میدونه که این لبخند ها با روح من چکار میکنه یا نه ! کاش بدونه . کاش یک روز بدونه ...

پسرک متشخصم ، حالا میدونه که غذا درست کردن یک پروسه داره و وقتی گرسنه است و گریه میکنه ، و میریم توی آشپزخونه ، ساکت میشه و با کنجکاوی و دقت همه چیز رو پایش میکنه ، و گاهی تعجب میکنه و گاهی میخنده . و وقتی غذاش رو میگیرم دستم ، با هیجان تمام ، چهار دست و پاش رو تکون میده و قهقهه میزنه .

دیروز برای اولین بار شنا هم کرد. وان رو پر از آب کردم ، جلیقه تنش کردم ، و گذاشتمش توی آب و خودم وایستادم کنارش و دستش رو توی دستم نگه داشتم که یکهو چپه نشه و هم این که هدایتش کنم. اولش کمی تعجب کرد و ساکت بود. بعد که کشف کرد با تکون دادن پاهاش میتونه جلو بره کلی ذوق کرد و پا میزد و شنا میکرد. مایکل فلپس آینده در راه است !

روز شنبه آخرین واکسن این مدت رو هم زدیم و خوشبختانه تا 6 ماه دیگه لازم نیست این پروسه دردناک رو طی کنیم. حاضرم یک تیکه از تنم رو ببرم ولی سوزن خوردن اون رو نبینم.

 

 


وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ

جوجه شیرین من

جوجه شیرین من  ، وقتی میگم مماخت کدومه مامان؟

کُشتی مامان و جوجه برای شکار اولین عکس از مرواریدش .

مایکل فلپس ، وقتی کوچک بود! نیشخند

  
نویسنده : مادر ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :