مای لیتل کینگ

پسرک چند روزیه که غلت میزنه . یعنی به طور خطرناکی نمیشه کنترلش کرد و باید دائم مراقبش باشم. حالا میفهمم وقتی میگفتن نوزادیش دوران پادشاهیته یعنی چی.

به سان آهویی که شیری دنبالش کرده باشد ، در حال بدو بدو و انجام ملزومات مراسم دندونی جوجه میباشم.

وقتی خسته میشم ، میگم خب چه کاریه ، هی واسه خودت دردسر تعریف میکنی و خودت رو مقید میکنی. بیخیال. ولی وقتی نگاهش میکنم و چشمم به نوک مروارید کوچولوی توی دهنش می افته ، تمام خستگی هام دود میشه میره هوا و باز بدو بدو.

این هر روز هر روز دو مدل غذا درست کردن واسه بی بی هم مقوله ایه واسه خودش! صبح حریره و واسه ظهر و عصرش سوپ. جناب یک مقادیری لوتی خوش آب و هوا تشریف دارن و مرغ دوست ندارن و توی گوشت ها هم ، گوشت مورد علاقه اش که میفهمم خیلی دوست داره و با لذت میخوره ، گل ماهیچه است. حالا با این قیمت های گوشت و مرغ ، پیدا کنید پرتقال فروش را!

*دوستش دارم ، به قدر تمامِ اعدادی که شمرده نشده اند و در شمار هم نخواهند آمد. وقتی میگویم عزیزتر از جان ، کم گفته ام . هر نگاهش ، هر لبخندش ، هر حرکتش، هر صدایش ، و حتی هر گریه اش ، تمام روحم را به بازی میگیرد. پسرک، تمام ِ دنیا نیست، دنیا در برابر ِ بودن او به کاهی نمی ارزد برای من . کاش یک روز ، قلبش و ذهنش و باورش ، انقدر بزرگ باشد که حجم ِ عشقم را باور کند و بداند. من منتظر آن روزم پسر جان .

 

 

  
نویسنده : مادر ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :