دندونی جوجه

روز پنج شنبه بالاخره مهمونی دندونی جوجه برگزار شد. خسته کننده ترین مهمونی بود که توی عمرم داشتم ، دو هفته بدو بدوی بی وقفه . همه چی خوب بود، بجز اینکه ما جهان سوم هستیم و هنوز یاد نگرفتیم وقتی نمیرسیم جایی بریم ، یک زنگ بزنیم! و اون زنگ رو بعد از تموم شدن مهمونی نزنیم ، حداقل 24 ساعت قبلش بزنیم که صاحبخونه بتونه مهمون جایگزین کنه و یا از غذاهایی که امکانش هست کم کنه .

نتیجه ء بی موالاتی دوستان این بود که به جای 35 نفر، فقط 13 نفر آمدند و کارد میزدی خون من در نمی آمد. البته تلاش کردم خوددار باشم و خوشبختانه اون تعدادی که بودند، انقدر فهیم بودن که تمام تلاششون رو کردن که جور غابین رو بکشن و کمک کنن تا مهمونی خوش بگذره که الحق هم خوش گذشت . ولی من به شدت آزرده شدم از دوستان بی معرفت و اون کسایی که قولشون قطعی بود و نیامدند، الی الابد از لیست مهمانی های من حذف شدن. یعنی هرگز دیگه دعوتشون نمیکنم. خواستم ببینمشون قرار بیرون میگذاریم یانهایت یک عصرانه سبک. شام مفصل دیگه تموم شد برای این دوستان.

جوجه قشنگ ما هم بی نهایت میزبان خوبی بود و با روی باز به آغوش همه رفت و خنده های از ته دل کرد و به قول دوستان ، از دندونش رو نمایی شد. کلی هم هدیه های خوب گرفت .

چند روزیه واج های " ب " دار رو تمرین میکنه با خودش و باباش امیدواره که تا هفته دیگه بتونه بابا رو بگه ! من هم ناامیدش نمیکنم البته .

چند تا عکس از مهمونی هست که یک کم که اعصابم ریلکس تر بشه ، میگذارم. این عکس ها چیزیه که از اون همه زحمت و بدو بدو و هزینه باقی مونده .

 

 

  
نویسنده : مادر ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :