گریه کن ، گریه قشنگه ...

صبح بردمش برای واکسن چهار ماهگی. شیرِ مغرور و صبور و نجیب من فقط به قدر چند ثانیه گریه کردو  بعد ساکت شد. حتی به 10 ثانیه نرسید. خانم مسئولش گفت که خیلی درد داره و گریه میکنه و مراقب باشین. میفهمم که درد داره . پاهاش رو که تکون میده چهره معصومش از درد جمع میشه و اخم میکنه و لب هاش رو روی هم فشار میده ، اما نه ناله میکنه و نه گریه . عوض اون من گریه میکنم. اخه عزیز دلم کی گفته گریه نکنی ؟ کی بهت گفته از الان صبوری کنی ؟ کی ازت خواسته دردهات رو تنهایی تحمل کنی و حتی آخ نگی مادر؟

یک بغضی توی گلومه که نه میترکه و نه میره  . یک روزی مرد میشه و اونجا باید تحمل کنه ، باید بار زندگی رو بدوش بکشه و بعید میدونم اونروز من باشم که بتونم سرش رو بگیرم توی بغلش و بگم راحت باش مامان جان . اما دلم نمیخواد پسرکوچولوم از الان انقدر صبور باشه،  انقدر صبوری کنه که اگر روزی لب به اعتراض باز کرد آدم ها تعجب کنن و باور نکنن. دلم میخواد پسرکوچولوم سرش رو بگذاره توی بغلم و گریه کنه . بگذاره بدونم درد داره .

باباش میگه تو ناشکری. و نمیدونه به جای اون بچه من تمام وجودم درد میکنه .

الان هم روی تخت ما خوابیده و هی میرم موهای نرمش رو نوازش میکنم و پیشونیش رو میبوسم. لذتی توی دنیا بزرگتر از تماشای صورت ماهش وجود نداره برای من .

قد و وزنش هم خوب بود. قدش 65 سانت و وزنش هم 7.5 بود. خدا رو شکر.

 

  
نویسنده : مادر ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :