پسرک بی نهایت تمیز و نظیفه و میدونه که نباید لباسش کثیف بشه .واسه همین هروقت میخواد بالا بیاره یا آب دهنش بریزه ، سرش رو میگیره جلو، روی لباس من خالی میکنه تولیداتش رو ! بعدش هم یک لبخندِ شیییییییریییییییین تحویلت میده که از ذوق بمیری و یادت بره الان دچار چه گندی شدی!

همه از اول بهم گفتن بغلش نکن ، بغلی میشه . اما من گفتم بغلش میکنم. بغلی هم بشه ، خب بغلش میکنم. گفتم من یکبار مادر میشم،بگذار این یکبار تمام عیار و تمام وقت مادری کنم. اما خب یادم نبود بچه ها همیشه 3 کیلو و4 کیلو نیستن . تحمل وزن هفت کیلو نیم که دائم روی دستت باشه و تازه مراقبش هم باشی و همه جا بری باهاش ، گاهی سخت میشه و شب ها که میخوام بخوابم ، منم و یک آرنج دردناک که در حال شکستنه از درد.

*پسرک مادربزرگ پدری ای داره که گمان نکنم قصه بلد باشه ، اما خودش کتاب قصه ایه واسه خودش. امروز یک حرکت زد این مادربزرگش که من همچنان در کَفِش موندم. منزل ما بود و وقتی میخواست بره کلی با حرارت و ذوق بنده رو در بغل گرفت و چلوند و بوس و ماچ بود که هوا میکرد و بعد هم کلی تشکر  کرد که نوهء  ایشون رو عین عروسک ها راه میبرم و همیشه پسرک تمیزه و بوی خوب میده و لباس های خوب تنشه و وقتی میبیننش خوشحال میشن و ذوق میکنن و این حرف ها . من واسه دل خودم کردم هرکار کردم ، اما خب از اینکه به چشم بقیه هم آمده ، بخصوص خاندان شوهر، بسی خرکیف و مسرور گشتیم.

 

  
نویسنده : مادر ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :