درخت کوچک من به باد عاشق بود

گیرم که صدایت را ضبط کردم ، نگاهت را ثبت کردم، گیرم که حرکاتت را فیلم گرفتم، عطر تنت را کجای زندگی ام نگه دارم ؟ لابلای کدام سلول مغزم فشرده کنم که روزگار تنهایی و پیری من ، ،آنگاه که تو رعنا و برومند شده ای ، به خاطرم بیاورد این روزهای خوشی که تمام قد، قدِ آغوش من بودی؟

اندوه ِ مادری ، بیشتر از شادی اش است به گمانم. نگاهش میکنم و دلتنگ میشوم. بغلش میکنم و دلتنگش میشوم. از حالا دلتنگ روزگاری ام که دیگر پسرک پنج ماهه نیست و من تمام دنیای پسرک نیستم که با دیدنم بخندد و دستهایش را باز کند و بگوید" اِد" یعنی بغلم کن. دو حرف بی ربط که تمام ربط ِ من به زندگی شده . واژه ء بی معنایی که به زندگی من معنا داده . دلم میگیرد از تصور روزهایی که از نبودم بغض نمیکند، ذوق میکند و مجالی برای آنچه در بود ِ من نمیتواند انجام دهد میابد.

پدرش میگوید تو دیوانه ای. بی هیچ بحثی میپذیرم . میدانم. اگر دیوانه نبودم که وجودم را دو تکه نمیکردم و تکه ء عزیزترش را به نام ِ او سند نمیزدم. مادری یعنی دیوانگی محض.

 

  
نویسنده : مادر ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱
تگ ها :