اولین سفر با پسرکم فوق العاده بود. یک سفر خوب و به یاد ماندنی دو نفری . مادر و پسر. یکی از بهترین سفرهای زندگی ام. پسرک ِ خوش توفیق ِ من شب شهادت امام رضا اولین زیارتش را هم رفت . باید اعتراف کنم وقتی یکی از نزدیکان گفت بده امشب ببرمش حرم، واقعا فکر نمیکردم که بخواهد از صحن ها وارد حتی یکی از رواق ها بشود ، چه برسد به نزدیک شدن به ضریح . شلوغ ترین شب حرم ... اما رفته بود و پسرک را برده بود و با گریه تعریف میکرد که وقتی به ضریح نزدیکش کرده چه عکس العملی داشته ! و با شور و احساس میگفت که این بچه نه تنها سرباز امام زمان ، که حتما از سردارانش خواهد بود! که خب هیچ کدامش آرزوی قلبی من نیست . من دلم یک بچه ء شاد با کودکی خوب و پر خاطره و نوجوانی سالم و جوانی ِ موفق و پربار و میانسالی و پیری ِ آرام میخواهد.

سفر پرباری هم بود البته . با دست پر برگشتیم ! کلی هدیه های خوب و  پول نقد برای تولد جوجه . فقط نگران سوار شدن و پیاده شدن از هواپیما بودم که با پاشنه های ده - دوازده سانتی ، کریر، ساک بچه ، ساک خودم که به زور لپ تاپ هم تویش جا داده بودم، و یک بچه ء کاپشن پوش ِ پتو پیچ ، چطور راه بروم که به لطف همسفرانی که هنوز رگه هایی از مردانگی و جوانمردی در وجودشان بود، این قسمت هم بسیار راحت طی شد. خدا را صد هزار مرتبه شکر.


من و جوجه ، ساعت دو نصفه شب ، در حال تحمل سه ساعت تاخیر! فرودگاه مهرآباد.

 

  
نویسنده : مادر ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱
تگ ها :