درخت کوچک من به باد عاشق بود

گیرم که صدایت را ضبط کردم ، نگاهت را ثبت کردم، گیرم که حرکاتت را فیلم گرفتم، عطر تنت را کجای زندگی ام نگه دارم ؟ لابلای کدام سلول مغزم فشرده کنم که روزگار تنهایی و پیری من ، ،آنگاه که تو رعنا و برومند شده ای ، به خاطرم بیاورد این روزهای خوشی که تمام قد، قدِ آغوش من بودی؟

اندوه ِ مادری ، بیشتر از شادی اش است به گمانم. نگاهش میکنم و دلتنگ میشوم. بغلش میکنم و دلتنگش میشوم. از حالا دلتنگ روزگاری ام که دیگر پسرک پنج ماهه نیست و من تمام دنیای پسرک نیستم که با دیدنم بخندد و دستهایش را باز کند و بگوید" اِد" یعنی بغلم کن. دو حرف بی ربط که تمام ربط ِ من به زندگی شده . واژه ء بی معنایی که به زندگی من معنا داده . دلم میگیرد از تصور روزهایی که از نبودم بغض نمیکند، ذوق میکند و مجالی برای آنچه در بود ِ من نمیتواند انجام دهد میابد.

پدرش میگوید تو دیوانه ای. بی هیچ بحثی میپذیرم . میدانم. اگر دیوانه نبودم که وجودم را دو تکه نمیکردم و تکه ء عزیزترش را به نام ِ او سند نمیزدم. مادری یعنی دیوانگی محض.

 

/ 19 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نورا

نوشته هات برام خیلی آشناست. یه جورایی خودم هم درگیر همین احساسات هستم. طناز الان یکسالشه، باور کن عکسهای روزهای اول به دنیا اومدنش رو که نگاه میکنم احساس میکنم دلم حتی برای اون لحظات هم تنگ شده. با اینکه خیلی ازش نگذشته دلتنگش میشم، چه برسه به اینکه سالها ازش بگذره!

ارکیده

من عاشق این نوشته ات شدم مادر جان. چقدر خوب معنی تک تک کلماتت رو می فهمم. اینا رو که میخوندم هم دلتنگ شدم هم خجل. آخه ماها برای مادرامون چه کردیم؟ [دلشکسته]

لیلی سا

آخییییییی...موافقم....یعنی همیشه همینطوریه......و ما بچه ها گاهی چقدر بی رحم می شیم نسبت به مادر و پدرمون......یکم خودخواهی می کنیم گاهی...... مامان بعضی از لباس بچگی هامونو برداشتن...گاهی شلوار داداشمو می آرن که اندازه ی یه کف دست هست.....ما از خنده روده بر می شیم می بینیمش.....می گن ببینین چقدر کوچیک بودین.....حالا از ما بزرگتر شدین و یادتون نمی آد...ولی برا ما همیشه همین قد هستین.....[نیشخند] بعد من قشنگ با این پستتون یاد دخترخاله م افتادم که از حالا نگران عروس اینده ش هست که پسرشو ازش جدا می کنه[خنده]

مامان آوا

قلمت رو دوست دارم منم مثل تو زياد احساساتي ميشم دخترك من دو ساله است ولي دو ساگي به اندازه همون چند ماهگي زيبا و شيرينه از لحظه لحظه اش لذت ببر كه هر روزش يك شيريني تازه است كه قبلا تجربه نكردي با اجازت در اولين فرصت لينكت ميكنم اتفاقي وبلاگت رو ديدم ولي دوستش دارم

تینا

مادری عاشقی است.

زیبا

دلم برا این پسری تنگ شده

عروس مار

من فکر می کردم این دیوانگی ناشی از بغض و اندوه بزرگ شدن پسرک فقط مختص منه!

زیبا

خوبی عزیزم ؟ کمانگیرمون چطوره؟